پست اول

  • I'm Heeva
  • جمعه ۱۶ فروردين ۹۸
  • ۰۹:۲۷
  • ۴ نظر

بماند به یادگار

16 فروردین 1398


مده ای رفیق پندم که نظر بر او فکندم / تو میان ما ندانی که چه می رود نهانی

  • I'm Heeva
  • يكشنبه ۲۸ مهر ۹۸
  • ۲۳:۵۰

نمی دونم چرا هر وقت احساس نتونستن احاطه م میکنه و انگیزه م کم میشه ،سه چهار قسمت اول سریال کره ای doctors 2016 حالم رو بهتر میکنه... کاری به این ندارم که واقعیت نیست. فقط به من یه احساس تونستن و خواستن میده. همین ! قبلنا که ضعیف تر بودم این سریال رو از جنبه ی عاشقانه دوست داشتم. اما الان بیشترین چیزی که ازش میفهمم قدرت تلاش و خواستن و رسیدنه.هر چقدر سخت هر چقدر ناممکن...

 هر روز بارها با خودم تکرار میکنم "دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا تن رسد به جانان یا جان ز تن درآید " و هر چند هنوز خیلی با این موقعیت فاصله دارم روز به روز این فاصله کمتر میشه.

سخته خیلی سخت اما من از پسش برمیام.چون تردید ندارم که اینبار راه درست رو انتخاب کردم...



اینسامنیا( بی خوابی در زبان بلاد کفری !)

  • I'm Heeva
  • پنجشنبه ۲۵ مهر ۹۸
  • ۰۰:۱۷

از شدت بی حوصلگی ( و نه خستگی ) ساعت 10 و نیم روانه شدم به سمت تخت خواب اما تلاش هام تا الان بی نتیجه موند. تا دیشب این ساعت که میشد تا چشم رو هم میذاشتم خوابم میبرد اما الان بیخوابی عجیبی به سرم زده. نمیدونم شاید هم به دلیل تغییرات هورمونی قبل پریوده. دست و پای سرد و بدن گر گرفتم نه میذاره زیر پتو برم نه پنجره رو باز کنم و از هوای روبه سرد شدن رشت استفاده کنم. 

امروز رقص هم نرفتم و افسوس میخورم که اگر رفته بودم از لحاظ فیزیکی خسته میشدم و الان راحت تر خوابم میبرد.

هلیا تخت گرفته خوابیده و بر خلاف آمد عادت اون هم 10 و نیم امشب اومد تو تخت خواب و درجا خوابید تا فردا که روز تولدشه از کله ی سحر پاشه و لذت ببره ازش. با حسودی به خواب راحتش مینگرم و با دل گرم و لبخند روی لب میگم این وروجک کی انقدر بزرگ شد؟!من همین سن الان هلیا بودم که هلیا به دنیا اومد. برام عجیبه الان به هلیا نگاه می کنم ! یه کف دست بچه رو اون موقع با من خونه تنها میذاشتن :)

+ مثانه م دقیقا اونجوری پره الان که دکتر های سونوگرافی انتظار دارن باشه. اما حوصله ی از جا پا شدن هم ندارم ! منتظرم جذب بدنم شه!

+ بچه ها برای عمم دعا کنید. حالش الحمدلله خوبه و بیماریش تحت کنترل. اما درمان نداره. خیلی اذیت میشه خیلی.چشم اندازش از اینده هیچ چی نیست. خودش میگه تا اخر عمرم دوا و دکتر و رفت و امد و ماهی چند میلیون هزینه و زجر و درد بیماری. محتاج دعاتونم خیلی خیلی زیاد. 

+ امروز رژیم جدیدم رسید به دستم. اینترنتی با یه دکتر در ارتباطم دیگه. برنامم آنلاین نیست ها. در واقع ویزیت میشم و تا نهایتا دو روز بعدش دکتر رژیمم رو میفرسته. برنجم از 17 قاشق شد 7 قاشق ! شاید تنها تغییر قابل ملاحضه ی رژیمم همینه. و سخت! اونم من که حتی حاضرم پلوی کته رو خالی خالی بخورم! این همه چالش یک جا با هم!قراره قوی ترم کنه ،نه؟! 

+ میشه برم تا تیر سال دیگه توی یه جزیره دور افتاده زندگی کنم ؟ میشه من رو همه و همه و همه با درس و مخشم (!) تنها بذارن؟ 

+حوصله ی اینکه جمعه قراره خونه پدربزرگ برم رو ندارم. ازش متنفرم. مخصوصا اینکه تا میریم گوشی برمیداره به عمو هم میگه بیاد. بعد هم بحث های چرت و پرت پیش میاد و ما با اعصاب خراب برمیگردیم خونه. پدربزرگ ،مادربزرگ و عمو...ای کاش آدمای بهتری بودین...

وبلاگنویسی یا دفترچه خاطرات ؟!

  • I'm Heeva
  • سه شنبه ۲۳ مهر ۹۸
  • ۲۳:۳۳

گاهی برام سوال میشه که چرا به جای اینکه یه چیزایی رو تو دفترچه خاطراتم بنویسم میام تو بیان و مینویسم. 

شاید به خاطره اینه که حداقل میدونم افرادی ،هرچقدر هم کم باشن-هستن که میخونن.

اینجوری بیشتر احساس خالی شدن میکنم. 

+جای خالی صحبت با خیلیاتون احساس میشه. میدونم روز به روز خیلی ها اومدنشون رو کمتر و کمتر میکنن. شاید به خاطر سکوتم و کامنت های بسته باشه،نمیدونم...

نمیدونم کی قراره باز کنمشون دوباره اما دلم براتون تنگ شده...

این روزای سخت و پر مشغله دارن میگذرن ومن قوی تر میشم. اما فعلا احتیاج به تنهایی دارم. اما همچنان مینویسم چرا که امیدوارم اینجا گوش های شنوایی هستن که به درد و دل های من گوش میدن و من آرامش میگیرم...



دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
پیوندهای روزانه